اطمینانی نیست
به اینکه امشب هم
با دستانی پر به خانه بیایی.
دلم برای خودم شور نمی زند
برای نرگسی نگرانم
پنجره اطاق کاغذی اش هنوز سرگردان است.
برای من اگر درمانی نیاوردی
جعبه ای خالی یرای دخترکت پیداکن
من با این سرفه ها می توانم چند ماه دیگرهم دوام بیاورم
اما او هنوز کوچک است برای انتظار کشیدن .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4 PM توسط طاهره ده پائــینـی
مرا زمین هم بالا می آورد.
مانده ام این مرگ کجای زمین پنهانم می کند؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8 PM توسط طاهره ده پائــینـی
تنها زمانی که تو برایم غزل می خوانی
آرام می خوابم
کلام تو سرگردانم نمی کند .
اسکلت ها گیجم می کنند
آنقدر که حتا راه چهار دیواری تو را گم می کنم
اسکلت ها آنقدر حسودند
که وقتی برایم شعر می خوانی
صدای موسیقی شان را بلند می کنند
شنیدم که در گوش هم می گفتنند
من به درد تو نمی خورم و خودشان را
برای تو زیبا می کردند .
آنها دروغ می گویند
تو جدی ترین اسکلت دنیایی که خیانت نمی کند
تو دوستم داری
برایم فال میگیری ومرا به گردش در جنگل های ارواح میبری
مرا میبری
زیر درختی که کاشتیم تا میوه اش را برای امواتمان ببریم.
تو دوستم داری چون تنها تویی که میدانی
من زنده ام و اسکلتهای همسایه دروغ می گویند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8 PM توسط طاهره ده پائــینـی
وقتی هیجان بهار
در عطر یاسها بلند می شود
فکر میکنم اردیبهشت
چه معشوقه ی ساکتی است
هرگاه دلش تنگ میشود رگبار میزند
میبارد
آنقدر می بارد تا بفهمم
پشت پنجره اتاق کسی چشم هایم را می خواند
روزهاست از عشق افتاده ام
روزهاست فقط فکر میکنم و قدم می زنم
فکر میکنم و می میرم
فکر می کنم و...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5 PM توسط طاهره ده پائــینـی
براي......
براي تو مينويسم
که نامه هايت را بدون نشاني برايم پست ميکني
براي تو که نامت را
در سطرهاي سپيد
با نقطه چين ها پرميکني.
هنوز آنقدر بزرگ نشده ام
که تورا از لابه لاي نقطه چين ها بيرون بکشم
چقدر دل ادم مي گيردکسي دوستت داشته باشد
بي آنکه ...
کاش اين بار
که اين خطوط بهم ريخته
مرا پشت ميز مي نشاند
پيدايت کنم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12 PM توسط طاهره ده پائــینـی
پادر میانی کن دلت را به دست بیاورم
هر روز که می گذرد
به زخمهایم بیشتر عادت میکنم
میترسم تا به خودم می آیم
همه چیز برباد رفته باشد.
گاه به سوختن باید ساخت تا اینکه تنها بود.
۲)
رگ خوابم به دوست توست
کافی است تسبیحت را بچرخوانی و
نام من از انگشتانت بلغزد.
نگاه کن!خمار نیستم
خورشید آنقدر نزدیک شده است
که هیج جیزی پیدا نیست .
۳)
چه حرفها میزند این کوه!
میگوید دوستت دارم
دارم
دارم
درست شبیه صدای من
اما کوه ها بغض نمی کنندومن...
۴)
قول میدهم اینبار که آمدی پنهانت کنم
نه اسپندی به آتش میزنم
نه گلی به دیوار ها میزنم
ونه از درخت ها چراغ می آویزم.
اینبار به همین دستهای گشوده قناعت می کنم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7 PM توسط طاهره ده پائــینـی
فرزندم غزلی می خواهد
که از چشم های تو بیرون ریخته باشد
نفَسی می خواهد
که هوای تورا در ریه هایش تازه کند.
گاه به کتاب هایش پناه می برد
گاه از ماهواره ها سر در می آورد .
فرزندم از تو چیزی زیادی نمی داند
جز شنیده های من.
از تو بارها برایش گفته ام
نشانی ات را داده ام وگاهی هم
سه شنبه ها به جاده زده ام
تا بیابانی را که از تو آغاز می شود
در انبوه پرنده ها و آدم ها ببیند.
بارها چشم هایش را شسته ام
اما غباری که از پنجره می آید
رحم ندارد .
کودکم نسل امروز است
زبان صبر را نمی فهمد
انتظار را درست نمی داند.
زودتر بیا !
پیش از آنکه
خانه های بیگانه را ترجیح دهد .
زود تر بیا !
که بلا
به رخت خواب ها آمده است
جهان برای بردن فرزندم
طرح می ریزد.
پیش از آنکه
چشم ها کور شوند و
راه تو را گم کنند
زمین را به ضرب قدم هایت بیدار کن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6 PM توسط طاهره ده پائــینـی
دلکشسته تر از آنم
که بوسه ای رامم کند و
نوازشی آرامم.
آنقدر سوخته ام
که خورشید
از پاره های جگرم برخواست .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4 PM توسط طاهره ده پائــینـی
چتر علاقه تو بود
برای اینکه باران ببارد
باران آرزوی من
برای قدم زدن با تو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4 PM توسط طاهره ده پائــینـی
خدا کنار خود ایستاد و
فکر کرد
برای دلتنگی روزها
چیزی بیافریند
مرا آفرید و
شاعر شد .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4 PM توسط طاهره ده پائــینـی